Wednesday, February 11, 2009

عروسی

با تکان ماشین از خاب سنگینی بلند می شوم, دهانم خوشک شده و گره کلفت کراوات انگار جلوی نفسم را گرفته .گره را شل می کنم. خودم را تکانی می دهم و صاف می نشینم گویا زنی چادری در کنارم نشسته نگاهش می کنم با چادر سیاه صورتش را سخت پوشانده .
ما در صندلی عقب یک ماشین قرار داریم به نظرم شبیه یک لیموزین است. فکر کردن به این که من داخل یک لیموزین قرار دارم بیشتر گیجم می کند از شیشه دودی ماشین به خیابان خیره می شوم مردم به ماشین حامل ما خیره هستند و دست تکان می دهند نه نه مشت ها را گره کرده اند درست مثل تظاهرات خودرو حامل ما به آرامی حرکت می کند و مشخصا می توان صورت رهگذران را دید. قطعا ما در ایران هستیم. من از شرایط پیش آمده در تعجبم .اما من اما از حضور در تهران احساس آرامش می کنم.
تهران همیشه برام حکم خانه را دلشته.
به زن کنار دستم سلام می کنم -خیلی محتاط .زن بدون بهم زدن حجابش یا بدون اینک به من نگاه کند جواب می دهد .
ببخشید من خاب بودم گویا و اصلا نمی دونم در اینجا چه کار می کنم .
زن: داریم می رویم عروسی کنیم.
لحن جدی دارد من فکر می کنم که شاید دارویی یا مخدری استفاده کردم حقیقتا مثل نعشه ها هستم واکنش نشان نمی دهم.
می پرسم یعنی چه کسی عروسی می کند؟
زن: من و شما. لحن خودمانی دارد انگار من را می شناسد .
من شما را می شناسم؟
زن: البته. ما سی سال در ارتباط بودیم .
من فکر می کنم من که 27 سال بیشتر ندارم. صداش آشنا نیست گیج و خسته شدم.
خوب اجازه بدین صورتتان را ببینم شاید بجا بیا رمتان.
زن: آقا اجازه ندادند گفتند اول باید عقدمون را جاری کنند .
آقا کیه؟ اگر می خواهی زن من بشی من باید اول ببینمت. اصلا آقا از کجا می فهمند.
زن: آقا می فهمند ایشون از همه چیز خبر دار می شوند.
مکالمه ابلهانه ایست .می پرسم اگر شما قرار است عروس شوید چرا چادر سیاه سر کرده اید؟
زن: با عصبانیت تو اصلا به خودت نگاه کردی؟ پس فکر کردی عروس تو و امثال تو چطور لباس می پوشند
نگاه می کنم کت و شلوار گل و گشادی به تن دارم. بد رنگ.خیلی بد رنگ. به معنای واقع به تنم زار می زند
جدا لباس مسخره ای بر تن دارم ریش زیادی صورتم را در بر گرفته به درهای ماشین نگاه می کنم فکر می کنم بد ترین سناریو این است که خودم را از ماشین به بیرون پرت کنم.

راننده دریچه ای را باز می کند و به من پرخاش می کند فکر فرار به سرت نزنه و گرنه با چک و لغت سر جا می نشانمت.
لحجه مازنی محسن را تشخیص می دهم خودم را جولو می کشم.
محسن جان مشتاق دیدار, می دانی چند سال از تو بی خبر بودم؟
من فرار نمی خوام کنم با تو هرجا بخایی میام بابا .چه خبر داداش؟
محسن :من راننده عروس و دامادم و عمله آقا من همیشه عاشق این بودم که برای آقا کار کنم.
خاطراتم را مرور می کنم وقتی کسی کاری به محسن بده مثل یک سگ وفادار انجامش می ده اصلا ممکن نیست سرش کلاه گذاشت رفیق خودم را خوب می شناسم
از اینکه در این وضعیت گیر این بابا افتادم به توحش می افتم
زن کنار دستم گویا اشاره ای می کند.محسن دوست سابقم و راننده مرکب عروسی من