Monday, May 21, 2007

اصلا به من چه ربطي دارد كه مثل ديوانه ها به يك گوشه خيره شوم و هي گوشه لب گاز بگيرم از
كلمات ركيكي كه مثل مور و ملخ از تن زنان شهرم بالا مي رود، بگذار انقدر مردهاي هيز و هوس باز شهرم ، دخترك را در كوچه هاي خلوت ، هو كنند و حالا تا دختر به خودش بيايد ، يك چندش لعنتي بماسد روي تنش ، درست همانجايي كه مردك رد دست پر شهوتش را مثل استخوان يك مرده ، بر آن گذاشت و چشم هيز وحشي اش را بر آن كاشت و رفت.
اصلا به من چه ربطي دارد كه دخترك، تذكر پليس ميدان هفت تير يا هرجاي ديگر اين خراب شده را گوش نكرد ، بگذار آنقدر روسري اش را تا فرق سر ببرد بالا و حالا تا به خودش بيايد يك نفرت لعنتي بماسد روي دلش و خوني هم روي ساق پايش، درست همانجايي كه پليس رد لگد پر خشونتش را مثل يك استخوان مرده بر‌آن گذاشت و زخمي بر آن كاشت و رفت.
من امشب مهمان دوستانم در دنياي مجازي ام و اصلا به من ربطي ندارد كه جاي چنگ دست هاي پرشهوت آن مردك هيز، چندش آور تر است يا جاي لگد آن پليس غيرتمند.
مهم آن است كه من از بازي عقب نمانم و صف آناني كه تاثيرگذار ترين هاي زندگي ام بوده اند، طولاني تر از صف تاثيرگذار ترين هاي زندگي ديگران باشد.
بازي از اين قرار است كه هريك از اهالي وبلاگستان، بايد كنكاشي در گذشته و حالش كند و آنگاه از تاثير گذارترين هاي زندگي اش بگويد، باشد، من هم بازي اما هر چه كردم تا جر بزنم و يواشكي يك ليست عريض و طويل را رو كنم و بازي را ببرم نشد.
آخر اگر از تاثير گذاران ديروز زندگي ام بگويم شايد در گور و تاريخ خجالت بكشند كه امروزم اين است، پس بگذار از تاثير گذاران امروز زندگي ام بگويم كه هيچ كس را از آن شرمي نيست:
آفتابه قرمزي كه اين شبها به گردن اراذل و اوباش شهرم آويزان است، از تاثيرگذارترين هاي امروز من است ، به خصوص اگر برادران نيروي انتظامي با ماسك هاي سياه و رعب انگيز، فرمان مكيدن لوله اين آفتابه توسط اشرار را صادر كنند.
چرا كه مهمترين و تاريخي ترين اثراين آفتابه اين است كه در فرايندي غريب ، مردم يك كشوري ، دلشان براي اشرار كشورشان بسوزد و آنگاه كه تحقير شدن ها و ضجه زدن ها و خونين شدن ها و زير دست و پا له شدن ها و التماس هاي اشرار را مي بينند، به ناگزير براي اشرار شهرشان هم اشك بريزند.
از دوستان خوش فكر و روشن فكرم( سیامک قاسمی ، احسان عابدي ، نسترن ، ميرا ) عذر مي خواهم كه قاعده بازي را برهم زدم و رغبت شان براي دعوتي ديگر را در هم ريختم. ببخشید که بازی خونین شد.
شاید امشب وقت نوشتن نبود، يا شايد به گاه تلخي بايد خسبيد و دم بر نياورد